06
در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.
بعد ازون یکی دو روزِ دیگه هم چت کردیم .... اون جز رابطه از چیز دیگه ای حرف نمیزد....از هیچ چیزِ دیگه... اون از منِ دختر جز رابطه هیچی نمیخواست....در حقیقت اون یکیو میخواست که تامینش کنه و بعدشم یه کارخونه ی بچه سازی....که براش بچه بیاره...ولی خودِ زن براش هیچ ارزشِ خاصی نداشت....
حتی وقتی ازش پرسیدم که حالا بعد از این روزا به من حسی داری؟ گفت دوستِ ندارم و در حقیقت هیچکسو دوست ندارم.....خیلی راحت بهم گفت حتی اگه باهات ازدواج کنم هم دوستت نخواهم داشت و فقط یه چیزو دوست دارم اونم رابطه ست!

و فکرشو بکن که منِ تنهای خاک بر سر چه حالی شده بودم اون لحظه....انگار توی یه اتاقِ تاریک ؛ تنها رها شده باشم....حسِ خوبی نداشتم....بیشتر به خودم ؛ که به ریحانه اوکی داده بودم و قبول کرده بودم با این پسر حرف بزنم...
با خوم میگفتم الهام اگه به اون یکی خواستگارا هم راه داده بودی و باهاشون حرف زده بودی...الان چند هزار بارِ بیشتر شکسته بودی؟! چقدر بیشتر خورد شده بودی...اصلا ازت چیزی هم مونده بود؟!
اون روز ؛ روزِ اشک و آه دارِ زیادی بود....خیلی گریه کردم..البته که من همیشه تقریبا همینقدر گریه میکنم...از تنهایی و بی کسی....و کسی حرفم رو نمیفهمه متاسفانه....
با اینکه یاد گرفتم از روی ظاهر کسی قضاوت نکنم...اما اون امیدی که توی دلم درست شده بود رو شدیدا دوست داشتم و خدا خدا میکردم برام بمونه!
و حتی نبودنش هم تبدیل شد به یه غم و خودشو توی کوله بارِ غم های من جا کرد تا روی دوشم بیشتر سنگینی کنه!
برچسب:
نویسنده: رادین قاسمی