خرید بک لینک

03

در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.

ریحانه بعد از اینکه نامزد کرد و به ازدواج یه قدمی نزدیک شد ؛ هربار که منو دید از خوبیای ازدواج میگفت و همش تشویقم میکرد خواستگارامو راه بدم و باهاشون حرف بزنم...که شاید مهر یکی به دلم بشینه و مهر منم به دلش بشینه و زنش بشم و بعد عین ریحانه بشم...

همیشه مخالفت میکردم..بهش میگفتم هرچقدر تو با ازدواج سنتی مشکلی نداری من مشکل دارم و نمیتونم یه شبه عاشق کسی بشم...میگفت میشی...ولی باور نمیکردم...و هنوزم نمیکنم...

خب اون شوهر خوبی گیرش اومد...من کم میشناسمش ولی از خوبیش همین بس که هربار دیدمش حس کردم یه آرامش خاصی رو به ریحانه منتقل میکنه...با یه نگاه مهربونی بهش نگاه میکرد و همش میگفتم مگه ادم از یه همسر جز عشق چی میخواد؟!

اینجور چیزا یکمی شانسی...یکمی قسمتیه...ممکن بود بعد از اون همه مته به خشخاش گذاشتن و مو رو از ماست کشیدنِ ریحانه ؛ پسره میگفت بیخیالش و میرفت و میگفت خب میرم یه زنِ دیگه میگیرم که سریع اوکی بده...ولی خب دل اونم گیر بوده که پای سختگیریای ریحانه مونده بود....

همینه که همیشه برام سواله...اینکه چجوری یهو عاشق میشید؟! مگه میشه آخه؟! پس چرا من نمیشم؟!

حالا یک سالی از عروسیش میگذره...ینی از نامزدیش حدودا سه سال میگذره...هنوزم عاشقن و خب...خدا رو صدهزاربار شکر....

چند باری گیر داده بود که باید برات شوهر پیدا کنم...گفتم من از ازدواج سنتی بدم میاد و خودم باید طرفو پیدا کنم....کجا پیداش کنمو نمیدونم...ولی باید انتخاب خودش باشم...خودش و فقط خودش!

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

صفحه بندی