پشت پرده 02
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
02جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.سلام همه ی همسر های از دست رفته ی منسلام به همتون...که حالا رفتین...دوسِتون داشتم...بعضیاتونو خیلی زیاد....بعضیاتونم کمتر....با همتون یه زندگیِ آروم رو متصور شده بودم....زندگی ای که هیچ وقت نه داشتم....نه دارم....میدونین چیه! اینو...
آنچه باید درباره 03 بدانید
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
03در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.ریحانه بعد از اینکه نامزد کرد و به ازدواج یه قدمی نزدیک شد ؛ هربار که منو دید از خوبیای ازدواج میگفت و همش تشویقم میکرد خواستگارامو راه بدم و باهاشون حرف بزنم...که شاید مهر یکی به دلم بشینه و مهر منم به دلش بشینه و زنش بشم و بعد عین...
افشای جزئیات 04
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
04در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.اینا گذشت تا امسال....بهم پیام داد و گفت یه پسری توی کافه ی بردارش کار میکنه که انقدر همه چیزش شبیه توئه الی که باید با هم آشناتون کنم!!گفتم نه ریحانه بیخیال شو....و رفت....ولی فرداش دوباره زنگ زد و اجازه خواست عکسمو نشونش بده...نمی...
ماجرای 05
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
05در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.شب اولی که پیام داد...و عکسشو دیدم...حس کردم که چقدر از چشماش آرامش میباره....چقدر حس خوبی بهم میده....از چهره ش خیلی خوشم اومده بود....گاهی یادِ آرامشی میفتادم که توی چشمای شوهر ریحانه بود...حرف زدیم و حرف زدیم و چقدر دیدگاه...
06 در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
06در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.بعد ازون یکی دو روزِ دیگه هم چت کردیم .... اون جز رابطه از چیز دیگه ای حرف نمیزد....از هیچ چیزِ دیگه... اون از منِ دختر جز رابطه هیچی نمیخواست....در حقیقت اون یکیو میخواست که تامینش کنه و بعدشم یه کارخونه ی بچه سازی....که براش بچه ب...
07 در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
07در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.میگفت الی...از لحظه ای که وارد شدی و رفتی نشستی ؛ تا لحظه ای که بلند شی بری نگاهم به پاهات بود....چه پاهای قشنگی داری....راستش فکر نمیکردم روزی برسه که یکی توی صورتم این حرفو بزنه و من با پست دست نزنم تو دهنش و بجاش از فرط تنهایی تل...
بررسی 08
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
08در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.اون روز پیمان دوباره گفت برم ببینمش...رفته بود کربلا و برام بی خبر سوغاتی خریده بود...ینی قشنگ همه ی جونم داشت میگفت که الهام ؛ میدونم که دلت نمیخواد بری..ولی پایِ رفاقت چند سالَته که داری میری...که نگن نامرد بود!!رفتم...دیدم...
09؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
09جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.دیشب رو خوب نگذروندم....مث شب قبل و قبل تریش! معمولا وقتی این قلبّ من میفته رو دورِ اذیت ؛ چند روزی ادامه داره.....یه شب درد زیادی یه شب تنگی نفس.....الان بیدارم ولی تهوع و سرگیجه و فشاری که داره به قفسه سسنه م اعمال میکنه ؛ حالمو...
جزئیات تازه از 10
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
10در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.حالا با عوض کردن آدرس یکمی آرامش گرفتم...فکرشو بکن یکی همش دزدکی نوشته هاتو بخونه....اونم این چیزا رو...که من به هرکی نمیگمشون!بعد اگه خودِ همون طرف اینجا رو بخونه هم خودش یه مصیبت دیگه س....هرچیه الان آرامش بیشتری دارم....
11 در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
11در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.فریدا خودش کلا یه آدمیه که هم وقت میذاره برا شنیدن حرفام و هم تا جایی که بتونه راهنماییم میکنه و من برا این قضیه مدیونشم! و خب وقتی براش ازین چند وقته گفتم ؛ گفت دلزده شدی...و راستم میگفت! گفت این همون نوشدارو بعد از مرگ سهرابه........
02
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
سلام همه ی همسر های از دست رفته ی منسلام به همتون...که حالا رفتین...دوسِتون داشتم...بعضیاتونو خیلی زیاد....بعضیاتونم کمتر....با همتون یه زندگیِ آروم رو متصور شده بودم....زندگی ای که هیچ وقت نه داشتم..
03
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
ریحانه بعد از اینکه نامزد کرد و به ازدواج یه قدمی نزدیک شد ؛ هربار که منو دید از خوبیای ازدواج میگفت و همش تشویقم میکرد خواستگارامو راه بدم و باهاشون حرف بزنم...که شاید مهر یکی به دلم بشینه و مهر منم
04
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
اینا گذشت تا امسال....بهم پیام داد و گفت یه پسری توی کافه ی بردارش کار میکنه که انقدر همه چیزش شبیه توئه الی که باید با هم آشناتون کنم!!گفتم نه ریحانه بیخیال شو....و رفت....ولی فرداش دوباره زنگ زد و ا
05
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
شب اولی که پیام داد...و عکسشو دیدم...حس کردم که چقدر از چشماش آرامش میباره....چقدر حس خوبی بهم میده....از چهره ش خیلی خوشم اومده بود....گاهی یادِ آرامشی میفتادم که توی چشمای شوهر ریحانه بود...حرف زدیم
06
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
بعد ازون یکی دو روزِ دیگه هم چت کردیم .... اون جز رابطه از چیز دیگه ای حرف نمیزد....از هیچ چیزِ دیگه... اون از منِ دختر جز رابطه هیچی نمیخواست....در حقیقت اون یکیو میخواست که تامینش کنه و بعدشم یه کار
07
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
میگفت الی...از لحظه ای که وارد شدی و رفتی نشستی ؛ تا لحظه ای که بلند شی بری نگاهم به پاهات بود....چه پاهای قشنگی داری....راستش فکر نمیکردم روزی برسه که یکی توی صورتم این حرفو بزنه و من با پست دست نزنم تو دهنش و بجاش از فرط تنهایی تلاش کنم جنبه های مثبتش رو ببینم و یجوری یکیو برای خودم نگه دارم...و چ...
08
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
اون روز پیمان دوباره گفت برم ببینمش...رفته بود کربلا و برام بی خبر سوغاتی خریده بود...ینی قشنگ همه ی جونم داشت میگفت که الهام ؛ میدونم که دلت نمیخواد بری..ولی پایِ رفاقت چند سالَته که داری میری...که ن
09
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
دیشب رو خوب نگذروندم....مث شب قبل و قبل تریش! معمولا وقتی این قلبّ من میفته رو دورِ اذیت ؛ چند روزی ادامه داره.....یه شب درد زیادی یه شب تنگی نفس.....الان بیدارم ولی تهوع و سرگیجه و فشاری که داره به ق
10
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
آخیش!حالا با عوض کردن آدرس یکمی آرامش گرفتم...فکرشو بکن یکی همش دزدکی نوشته هاتو بخونه....اونم این چیزا رو...که من به هرکی نمیگمشون!بعد اگه خودِ همون طرف اینجا رو بخونه هم خودش یه مصیبت دیگه س....هرچیه الان آرامش بیشتری دارم....
11
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
فریدا خودش کلا یه آدمیه که هم وقت میذاره برا شنیدن حرفام و هم تا جایی که بتونه راهنماییم میکنه و من برا این قضیه مدیونشم! و خب وقتی براش ازین چند وقته گفتم ؛ گفت دلزده شدی...و راستم میگفت! گفت این همون نوشدارو بعد از مرگ سهرابه.....کاشکی میشد این قسمت از مغز رو کَند و انداخت دور...یا لااقل آدم مخش ب...