خرید بک لینک
02جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.سلام همه ی همسر های از دست رفته ی منسلام به همتون...که حالا رفتین...دوسِتون داشتم...بعضیاتونو خیلی زیاد....بعضیاتونم کمتر....با همتون یه زندگیِ آروم رو متصور شده بودم....زندگی ای که هیچ وقت نه داشتم....نه دارم....میدونین چیه! اینو میدونم که بعضیاتون اصلا به این قصد و غرض ها جلو نیومده بودین...میدونم بعضیاتون منو عین دوست میدونستین....ولی نگین چرا اینجوریم...من فقط تنهام و بی همدم...راستشو بخواین شماهام برام عینِ دوست بودین....ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

03در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.ریحانه بعد از اینکه نامزد کرد و به ازدواج یه قدمی نزدیک شد ؛ هربار که منو دید از خوبیای ازدواج میگفت و همش تشویقم میکرد خواستگارامو راه بدم و باهاشون حرف بزنم...که شاید مهر یکی به دلم بشینه و مهر منم به دلش بشینه و زنش بشم و بعد عین ریحانه بشم...همیشه مخالفت میکردم..بهش میگفتم هرچقدر تو با ازدواج سنتی مشکلی نداری من مشکل دارم و نمیتونم یه شبه عاشق کسی بشم...میگفت میشی...ولی باور نمیکردم...و هنوزم نمیکنم...خب اون شوهر خوبی گیرش اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

04در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.اینا گذشت تا امسال....بهم پیام داد و گفت یه پسری توی کافه ی بردارش کار میکنه که انقدر همه چیزش شبیه توئه الی که باید با هم آشناتون کنم!!گفتم نه ریحانه بیخیال شو....و رفت....ولی فرداش دوباره زنگ زد و اجازه خواست عکسمو نشونش بده...نمیدونم چرا ولی قبول کردم و گفتم باشه....بعد پرسید که بنی با آشنایی موافقی؟! گفتم نه....قرار گذاشتم باهاش که ببرتم کافه ی داداشش و یکمی حرف بزنیم...یک سالی میشد ندیده بودمش....پدرش تازه فوت کرده بود و همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

05در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.شب اولی که پیام داد...و عکسشو دیدم...حس کردم که چقدر از چشماش آرامش میباره....چقدر حس خوبی بهم میده....از چهره ش خیلی خوشم اومده بود....گاهی یادِ آرامشی میفتادم که توی چشمای شوهر ریحانه بود...حرف زدیم و حرف زدیم و چقدر دیدگاها و نظراتمون یکی بود...توی طول صحبتم با اون همش خدا رو شکر میکردم و میگفتم خدایا ممنونتم که کسی رو انقدر شبیه من آوردی توی زندگیم....و همش میگفتم ینی میشه این بمونه و من کم کم عاشقش بشم و یکیو توی اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

06در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.بعد ازون یکی دو روزِ دیگه هم چت کردیم .... اون جز رابطه از چیز دیگه ای حرف نمیزد....از هیچ چیزِ دیگه... اون از منِ دختر جز رابطه هیچی نمیخواست....در حقیقت اون یکیو میخواست که تامینش کنه و بعدشم یه کارخونه ی بچه سازی....که براش بچه بیاره...ولی خودِ زن براش هیچ ارزشِ خاصی نداشت....حتی وقتی ازش پرسیدم که حالا بعد از این روزا به من حسی داری؟ گفت دوستِ ندارم و در حقیقت هیچکسو دوست ندارم.....خیلی راحت بهم گفت حتی اگه باهات ازدواج کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

07

در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.

میگفت الی...از لحظه ای که وارد شدی و رفتی نشستی ؛ تا لحظه ای که بلند شی بری نگاهم به پاهات بود....چه پاهای قشنگی داری....

راستش فکر نمیکردم روزی برسه که یکی توی صورتم این حرفو بزنه و من با پست دست نزنم تو دهنش و بجاش از فرط تنهایی تلاش کنم جنبه های مثبتش رو ببینم و یجوری یکیو برای خودم نگه دارم...

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

08در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.اون روز پیمان دوباره گفت برم ببینمش...رفته بود کربلا و برام بی خبر سوغاتی خریده بود...ینی قشنگ همه ی جونم داشت میگفت که الهام ؛ میدونم که دلت نمیخواد بری..ولی پایِ رفاقت چند سالَته که داری میری...که نگن نامرد بود!!رفتم...دیدمش...حس کردم دیگه حتی عینِ یه دوستِ صمیمی هم نیس...یه جوری شدم نسبت بهش...یه لحظه هایی وسطِ حرف زدنامون فک میکنم چقدر رفیقیم...و یه لحظه هایی حسِ یه غریبه رو میداد...با خودم میگفتم الی...این همونه که بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

09جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.دیشب رو خوب نگذروندم....مث شب قبل و قبل تریش! معمولا وقتی این قلبّ من میفته رو دورِ اذیت ؛ چند روزی ادامه داره.....یه شب درد زیادی یه شب تنگی نفس.....الان بیدارم ولی تهوع و سرگیجه و فشاری که داره به قفسه سسنه م اعمال میکنه ؛ حالمو بد کرده و نمیتونم بلند شم....یادِ شبایی که از درد و بی حسی بدن مثلِ جنازه میفتادم ، بخیر!! چقدر میترسیدم ازون وضع...از سر تنهایی دیشب خودمو بغل کرده بودم و طبق معمول موسیقیِ لالاییِ اوفِلیا رو مخم هیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

10

در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.

حالا با عوض کردن آدرس یکمی آرامش گرفتم...

فکرشو بکن یکی همش دزدکی نوشته هاتو بخونه....اونم این چیزا رو...که من به هرکی نمیگمشون!

بعد اگه خودِ همون طرف اینجا رو بخونه هم خودش یه مصیبت دیگه س....

هرچیه الان آرامش بیشتری دارم....

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

11در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.فریدا خودش کلا یه آدمیه که هم وقت میذاره برا شنیدن حرفام و هم تا جایی که بتونه راهنماییم میکنه و من برا این قضیه مدیونشم! و خب وقتی براش ازین چند وقته گفتم ؛ گفت دلزده شدی...و راستم میگفت! گفت این همون نوشدارو بعد از مرگ سهرابه.....کاشکی میشد این قسمت از مغز رو کَند و انداخت دور...یا لااقل آدم مخش به جایی بخوره و اون تیکه رو فراموش کنه و راحت شه...راحت شه از زخمایی که موندن و خوب نمیشن...از فکر و خیال....وای از فکر و خیال!!با ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:34

سلام همه ی همسر های از دست رفته ی منسلام به همتون...که حالا رفتین...دوسِتون داشتم...بعضیاتونو خیلی زیاد....بعضیاتونم کمتر....با همتون یه زندگیِ آروم رو متصور شده بودم....زندگی ای که هیچ وقت نه داشتم..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

ریحانه بعد از اینکه نامزد کرد و به ازدواج یه قدمی نزدیک شد ؛ هربار که منو دید از خوبیای ازدواج میگفت و همش تشویقم میکرد خواستگارامو راه بدم و باهاشون حرف بزنم...که شاید مهر یکی به دلم بشینه و مهر منم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

اینا گذشت تا امسال....بهم پیام داد و گفت یه پسری توی کافه ی بردارش کار میکنه که انقدر همه چیزش شبیه توئه الی که باید با هم آشناتون کنم!!گفتم نه ریحانه بیخیال شو....و رفت....ولی فرداش دوباره زنگ زد و اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

شب اولی که پیام داد...و عکسشو دیدم...حس کردم که چقدر از چشماش آرامش میباره....چقدر حس خوبی بهم میده....از چهره ش خیلی خوشم اومده بود....گاهی یادِ آرامشی میفتادم که توی چشمای شوهر ریحانه بود...حرف زدیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

بعد ازون یکی دو روزِ دیگه هم چت کردیم .... اون جز رابطه از چیز دیگه ای حرف نمیزد....از هیچ چیزِ دیگه... اون از منِ دختر جز رابطه هیچی نمیخواست....در حقیقت اون یکیو میخواست که تامینش کنه و بعدشم یه کارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

صفحه بندی