خرید بک لینک

شب اولی که پیام داد...و عکسشو دیدم...حس کردم که چقدر از چشماش آرامش میباره....چقدر حس خوبی بهم میده....از چهره ش خیلی خوشم اومده بود....گاهی یادِ آرامشی میفتادم که توی چشمای شوهر ریحانه بود...

حرف زدیم و حرف زدیم و چقدر دیدگاها و نظراتمون یکی بود...توی طول صحبتم با اون همش خدا رو شکر میکردم و میگفتم خدایا ممنونتم که کسی رو انقدر شبیه من آوردی توی زندگیم....و همش میگفتم ینی میشه این بمونه و من کم کم عاشقش بشم و یکیو توی این دنیا برای دلبستگی داشته باشم؟!

همش یاد پیمان میفتادم...یاد روزای تلخم...یاد گریه هام...یاد انرژی و توانی که براش گذاشتم و خودمو کشتم تا بفهمه دوسش دارم و نفهمید....گریه م گرفته بود....و نمیدونستم چمه....

پسرک اما خیلی مهربون و در حجمِ بالایی از قربون صدقه باهام حرف میزد!...میدونی قربون صدقه ی زیادی با دلِ یه دخترِ از پدر خیرندیده چیکار میکنه؟!

ولی خب نمیدونم چرا ولی عمرِ حالِ خوبم فقط یک ساعت بود....وقتی خیلی زود بابِ صحبت رو به مسائل ج*ن*سی باز کرد و دیگه هم این باب رو به بابِ دیگه ای تغییر نداد...و تمامِ حرفش این بود که بیا وسطِ رابطه و هرچی میخوام بهم بده....بعد گفتم جز این دلیل دیگه ای برای ازدواج داری؟! گفت 75 درصد بخاطر بچه داشتن میخوام ازدواج کنم...اون به مادرِ نگون بخت بچه فقط 25 درصد ارزش میداد...

بعد از شنیدن این حرفا احساس میکنم همه ی امیدم ازش خیلی یهویی ناامید شد....خیلی یهویی بغض کردم و فرو ریختم و گفتم نه...اینم نمیمونه برا من و باز تنها میشم....

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

صفحه بندی