اینا گذشت تا امسال....بهم پیام داد و گفت یه پسری توی کافه ی بردارش کار میکنه که انقدر همه چیزش شبیه توئه الی که باید با هم آشناتون کنم!!
گفتم نه ریحانه بیخیال شو....و رفت....ولی فرداش دوباره زنگ زد و اجازه خواست عکسمو نشونش بده...نمیدونم چرا ولی قبول کردم و گفتم باشه....بعد پرسید که بنی با آشنایی موافقی؟! گفتم نه....
قرار گذاشتم باهاش که ببرتم کافه ی داداشش و یکمی حرف بزنیم...یک سالی میشد ندیده بودمش....پدرش تازه فوت کرده بود و همه ی اینا بهانه بود برای دیدنش....از طرفی هم دلم میخواست پسره رو ببینم هم دلم نمیخواست...داشتم با خودم میجنگیدم....
خلاصه روزش رسید و رفتیم اونجا....حرفای خودمونو میزدیم...اون پسر هم اومد سفارش گرفت و ریحانه با چشم و ابرو بهم فهموند خودشه....
وقتی بلند شدیم و رفتیم تا نزدیک مترو که برسیم ریحانه کلی حرفای خواهرانه بهم زد...دست آخر گفت نمیگم باهاش ازدواج کن... ولی بهش فکر کن....ازم اجازه گرفت که شماره مو بده بهش و منم گفتم باشه...
توی روزای بدی بودم....تنهایی پدرمو دراورده بود و هیچ همدمی نداشتم....شبا کارم گریه بود و نمیدونستم به کجا پناه ببرم...همه چیز به صورت زنجیروار منو به اون پسر وصل میکرد...که کاش نمیکرد
برچسب:
نویسنده: رادین قاسمی