سلام همه ی همسر های از دست رفته ی من
سلام به همتون...که حالا رفتین...
دوسِتون داشتم...بعضیاتونو خیلی زیاد....بعضیاتونم کمتر....
با همتون یه زندگیِ آروم رو متصور شده بودم....زندگی ای که هیچ وقت نه داشتم....نه دارم....
میدونین چیه! اینو میدونم که بعضیاتون اصلا به این قصد و غرض ها جلو نیومده بودین...میدونم بعضیاتون منو عین دوست میدونستین....ولی نگین چرا اینجوریم...من فقط تنهام و بی همدم...
راستشو بخواین شماهام برام عینِ دوست بودین....من خیلی وقتا فقط محضِ خیال پردازی شما رو تصور میکردم...میدونم که عقلم میگفت نباید باشین...عقلم میگفت با هیچ کدومتون نمیتونم زندگیِ آرومی داشته باشم....ولی خب بهرحال....فکر کردن بهش بی دردسر و مجانی بود....
بعضیاتون خیلی بد بودین....دلِ من بیچاره بخاطر کارای شما هزار تیکه شد....من هربار میخواستم که بمونم....و هر بار نشد...نخواستین....فقط شاید چون ساکت بودم...یا اونقدر که باید خوب نبودم....
حالا شبا که میخوام بخوابم به شما فکر نمیکنم.....حالا شبا بدترین و بزرگترین فکرم تنهاییِ خودمه....پناه بردن به بازیِ خیالِ خودم....که توش یه مردِ مهربون هست که بی توقع و منت دوستم داره....
همین و همین!
برچسب:
نویسنده: رادین قاسمی