اون روز پیمان دوباره گفت برم ببینمش...رفته بود کربلا و برام بی خبر سوغاتی خریده بود...ینی قشنگ همه ی جونم داشت میگفت که الهام ؛ میدونم که دلت نمیخواد بری..ولی پایِ رفاقت چند سالَته که داری میری...که نگن نامرد بود!!
رفتم...دیدمش...حس کردم دیگه حتی عینِ یه دوستِ صمیمی هم نیس...یه جوری شدم نسبت بهش...یه لحظه هایی وسطِ حرف زدنامون فک میکنم چقدر رفیقیم...و یه لحظه هایی حسِ یه غریبه رو میداد...
با خودم میگفتم الی...این همونه که بخاطرش پنج ماه تموم گریه کردی و یه لحظه اشک از چشمات خشک نشد؟! بخاطرش هر نذر و دعایی کردی که برگرده پیشت؟! و بعد انگار یکی از درونم جوابمو میداد که الی...آره این همونه...همونی که الان مطمئنی دیگه نمیخوایش...
سوغاتیاشم حتی گرفتم..آوردم خونه...شاید همینجوری نگهشون دارم...نمیدونم....وسط یه حالِ بدی ام....یه حالِ بدِ تنهایی....
من نباید توی بیست و هفت سالگیم انقدر تنها بمونم و تنها باشم...ینی میدونی؟! اصلا فکرشم نمیکردم....
ولی حالا هستم....هم تنهام و هم خالیم از عشق...گرچه که قبلا هم عشق از کسی نمیگرفتم...
الان ولی....کاسه لبریز شده.........
برچسب:
نویسنده: رادین قاسمی