
05در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.شب اولی که پیام داد...و عکسشو دیدم...حس کردم که چقدر از چشماش آرامش میباره....چقدر حس خوبی بهم میده....از چهره ش خیلی خوشم اومده بود....گاهی یادِ آرامشی میفتادم که توی چشمای شوهر ریحانه بود...حرف زدیم و حرف زدیم و چقدر دیدگاها و نظراتمون یکی بود...توی طول صحبتم با اون همش خدا رو شکر میکردم و میگفتم خدایا ممنونتم که کسی رو انقدر شبیه من آوردی توی زندگیم....و همش میگفتم ینی میشه این بمونه و من کم کم عاشقش بشم و یکیو توی این...
ادامه مطلب
شب اولی که پیام داد...و عکسشو دیدم...حس کردم که چقدر از چشماش آرامش میباره....چقدر حس خوبی بهم میده....از چهره ش خیلی خوشم اومده بود....گاهی یادِ آرامشی میفتادم که توی چشمای شوهر ریحانه بود...حرف زدیم...
ادامه مطلب
تو زندگی یِ جاهایی هست کِ باید دستتو بذاری رو بِ رویِ یِ سری از افرادُ مشکلاتُ موانع ! نبینیشون ! حتی یِ سری از احساسات . مثل انسان دوستیُ کمک کردن .. یِ جاهایی تو زندگی هست کِ نباید دلت بِ حال کسی جز خودت بسوزه ! اینُ باید عمیقا درک کنم :) عمیقا ! پ.ن. : من از هیج کدوم از کلماتی کِ با مهربونی و خلوص نیت گفتم ، پشیمون نیستم . تفاوت ها همیشه هستن خب .. ! :) 00:95...
ادامه مطلب
باید دختری باشه ک هنوزم عاشق دفترچه هایِ قدیمی باشه . و آرزو کنه یِ روز بتونه با یِ کلاه لبه دار و پهن فرانسوی تو کوچه های قدیمیِ یِ شهر ِ متروکه قدم بزنهُ تو دفترچش از جزئیات سر در ِ مغازه ها گزارش بنویسه . و در نهایت ، راس ساعت دوازده بِ نزدیک ترین رستورانِ جاده برسه و استیشنِ قدیمیش رو پارک کنه و جوری بدوئه سمتِ رستوران کِ دامنِ سندبادیش پاهایِ کشیدش رو زیباتر جلوه بدن .. و درنهایت قبل از باز کردن دربِ رستوران ، دستش رو بذاره روی کلاهشُ نفس حبس شدش رو بعد از ورود ب ِ رستوران ، از دهان! بیرون بفرسته و بگه :" هووه ! خداروشکر از بارون ای...
ادامه مطلب
داشتم میرفتم برای خاله اینا نون لواش ماشینی بخرم ، یک هفته ی پیشم یادم اومد ک داشتم همون مسیرو با ی ایده ی تحصیلی دیگه طی میکردم . اون روز ب ِ این فکر بودم ک سال بعد ب عنوان ی ِ دانشجوی پزشکی از اونجا رد میشم با کلی کتاب های پزشکی تو ماشینم . یا تو دستم جای ِ اون پلاستیک نون حجیم ! هیم .. اما امروز عصر داشتم با ایده ی اینکه سال بعد دانشجوی دانشگاه هنر هستم و با کلی رنگ و وسایل از اونجا رد میشم .. دلم پزشک بودنو بیشتر ترجیح داد . دلم خواست .. دلم خواست همه ی همسایه های قبلیمون ببینمم .. همون دختری رو ک ِ همیشه - خانوم دکتر - صداش میزدن بالاخره پزشک شد .. ولی دیدم واق...
ادامه مطلب
الان .. همه وجودم پره از ی حسه استرس .. ی حسه لذیذ اشتیاق .. ی حسه بی بدیله خواستن .. ی هیجانی تو قلبم داره قل قل میکنه !!! میدونی ؟؟ بارون میگه :" خیلی مرده .. اصلا مرد بودنش منو گرفت .. !! " وای مادر .. وای مادر .. بهزاد برس لطفا . خیلی دلم میخوادت .. لطفا خودت بیا . با پای خودت .. دلم قیلی ویلی میره .. میدونستم ب هم میایم ولی .. واقعا به هم میایم انگار .. خدا انشاالله مارو برای هم بخواد :) 00:65...
ادامه مطلب
جاده و ستاره هاش .. اگه ی روز ب تموم آرزوهام رسیدمو شغل مورد نظرمو ب دست آوردم ، ی ماشین خوب میخرم و ی دوربین عالی .. میرم تو جاده ها .. و از آسمون شب عکس میگیرم .. پ.ن. : سرتو تکیه بدی ب صندلی .. شیشه رو بیاری پایین و سقفه اسمونو رصد کنی .. پ.ن.دو : ی ستاره بود .. همیشه تو آسمونه منه . مادر گفتن : دخترم تو خیلی خوشبخت میشی .. خیلی .. :) 00:59...
ادامه مطلب