00:00

متن مرتبط با «94 5 the buzz» در سایت 00:00 نوشته شده است

ماجرای 05

  • نیلوبلاگ

    05در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.شب اولی که پیام داد...و عکسشو دیدم...حس کردم که چقدر از چشماش آرامش میباره....چقدر حس خوبی بهم میده....از چهره ش خیلی خوشم اومده بود....گاهی یادِ آرامشی میفتادم که توی چشمای شوهر ریحانه بود...حرف زدیم و حرف زدیم و چقدر دیدگاها و نظراتمون یکی بود...توی طول صحبتم با اون همش خدا رو شکر میکردم و میگفتم خدایا ممنونتم که کسی رو انقدر شبیه من آوردی توی زندگیم....و همش میگفتم ینی میشه این بمونه و من کم کم عاشقش بشم و یکیو توی این...

    ادامه مطلب
  • 05

  • نیلوبلاگ

    شب اولی که پیام داد...و عکسشو دیدم...حس کردم که چقدر از چشماش آرامش میباره....چقدر حس خوبی بهم میده....از چهره ش خیلی خوشم اومده بود....گاهی یادِ آرامشی میفتادم که توی چشمای شوهر ریحانه بود...حرف زدیم...

    ادامه مطلب
  • . 94 .

  • نیلوبلاگ

    - " من 1.92 سانت حماقتم .. " وحشتناک باحال بود ! اصلا انگار حک بشه تو ذهنم .. در لحظه توقف کنم .. برگردم ! بخونم .. و تو دلم بگم :" باید دوباره شروع کرد ! " 00:94...

    ادامه مطلب
  • . 95 .

  • نیلوبلاگ

    تو زندگی یِ جاهایی هست کِ باید دستتو بذاری رو بِ رویِ یِ سری از افرادُ مشکلاتُ موانع ! نبینیشون ! حتی یِ سری از احساسات . مثل انسان دوستیُ کمک کردن .. یِ جاهایی تو زندگی هست کِ نباید دلت بِ حال کسی جز خودت بسوزه ! اینُ باید عمیقا درک کنم :) عمیقا ! پ.ن. : من از هیج کدوم از کلماتی کِ با مهربونی و خلوص نیت گفتم ، پشیمون نیستم . تفاوت ها همیشه هستن خب .. ! :) 00:95...

    ادامه مطلب
  • . 75 .

  • نیلوبلاگ

    داشتم میرفتم برای خاله اینا نون لواش ماشینی بخرم ، یک هفته ی پیشم یادم اومد ک داشتم همون مسیرو با ی ایده ی تحصیلی دیگه طی میکردم . اون روز ب ِ این فکر بودم ک سال بعد ب عنوان ی ِ دانشجوی پزشکی از اونجا رد میشم با کلی کتاب های پزشکی تو ماشینم . یا تو دستم جای ِ اون پلاستیک نون حجیم ! هیم .. اما امروز عصر داشتم با ایده ی اینکه سال بعد دانشجوی دانشگاه هنر هستم و با کلی رنگ و وسایل از اونجا رد میشم .. دلم پزشک بودنو بیشتر ترجیح داد . دلم خواست .. دلم خواست همه ی همسایه های قبلیمون ببینمم .. همون دختری رو ک ِ همیشه - خانوم دکتر - صداش میزدن بالاخره پزشک شد .. ولی دیدم واق...

    ادامه مطلب
  • . 65 .

  • نیلوبلاگ

    الان .. همه وجودم پره از ی حسه استرس .. ی حسه لذیذ اشتیاق .. ی حسه بی بدیله خواستن .. ی هیجانی تو قلبم داره قل قل میکنه !!! میدونی ؟؟ بارون میگه :" خیلی مرده .. اصلا مرد بودنش منو گرفت .. !! " وای مادر .. وای مادر .. بهزاد برس لطفا . خیلی دلم میخوادت .. لطفا خودت بیا . با پای خودت .. دلم قیلی ویلی میره .. میدونستم ب هم میایم ولی .. واقعا به هم میایم انگار .. خدا انشاالله مارو برای هم بخواد :) 00:65...

    ادامه مطلب
  • . 59 .

  • نیلوبلاگ

    جاده و ستاره هاش .. اگه ی روز ب تموم آرزوهام رسیدمو شغل مورد نظرمو ب دست آوردم ، ی ماشین خوب میخرم و ی دوربین عالی .. میرم تو جاده ها .. و از آسمون شب عکس میگیرم .. پ.ن. : سرتو تکیه بدی ب صندلی .. شیشه رو بیاری پایین و سقفه اسمونو رصد کنی .. پ.ن.دو : ی ستاره بود .. همیشه تو آسمونه منه . مادر گفتن : دخترم تو خیلی خوشبخت میشی .. خیلی .. :) 00:59...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    94 answers | 94 5 the buzz | 949 area code | 941 form | 941 instructions | 94 7 the wave | 94 1 wip | 94 poker | 94 9 the bull | 94 level 3