
باید دختری باشه ک هنوزم عاشق دفترچه هایِ قدیمی باشه . و آرزو کنه یِ روز بتونه با یِ کلاه لبه دار و پهن فرانسوی تو کوچه های قدیمیِ یِ شهر ِ متروکه قدم بزنهُ تو دفترچش از جزئیات سر در ِ مغازه ها گزارش بنویسه . و در نهایت ، راس ساعت دوازده بِ نزدیک ترین رستورانِ جاده برسه و استیشنِ قدیمیش رو پارک کنه و جوری بدوئه سمتِ رستوران کِ دامنِ سندبادیش پاهایِ کشیدش رو زیباتر جلوه بدن .. و درنهایت قبل از باز کردن دربِ رستوران ، دستش رو بذاره روی کلاهشُ نفس حبس شدش رو بعد از ورود ب ِ رستوران ، از دهان! بیرون بفرسته و بگه :" هووه ! خداروشکر از بارون ای...
ادامه مطلب